محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

2625

تاريخ الطبرى ( فارسي )

بسر بن ابى ارطاة و ضحاك بن قيس و عبد الرحمان بن خالد بن وليد و از غير قرشيان ابو الاعور ، عمر بن سفيان سلمى ، و حمزة بن مالك همدانى و شرحبيل بن سمط كندى را پيش خواند و گفت : « مىدانيد شما را براى چه پيش خوانده‌ام ، براى كارى مهم كه اميدوارم خدا دربارهء آن كمك كند . » همگان يا بعضيشان گفتند : « خدا كسى را از غيب خبر نداده ندانيم مقصود تو چيست . » عمرو بن عاص گفت : « مىدانم ، به خدا كه كار اين ولايت پر خراج پر لوازم و جمعيت است كه ترا نگران دارد و ما را پيش خوانده اى كه رأيمان را دربارهء آن بپرسى . اگر براى اين كار دعوتمان كرده اى و فراهممان آورده اى ، مصمم شو و اقدام كن كه راى درست آورده اى كه گشودن آن ولايت مايهء قوت تو و قوت ياران و شكست دشمنان و ذلت مخالفان است . » معاويه به جواب وى گفت : « اى پسر عاص ، منظور خويش را در نظر دارى » اين سخن از آن رو مىگفت كه وقتى عمرو بن عاص با معاويه بر جنگ على بن ابى - طالب بيعت كرده بود شرط كرده بود كه تا وقتى هست مصر طعمهء وى باشد . » آنگاه معاويه رو به ياران خويش كرد و گفت : « اين ، يعنى عمرو ، گمانى برد و گمانش حقيقت است . » گفتند : « ولى ما نمىدانيم » معاويه گفت : « ابو عبد الله درست گفت » عمرو گفت : « مرا ابو عبد الله مىگويند » معاويه گفت : « بهترين گمانها آنست كه همانند يقين باشد . » آنگاه معاويه حمد خدا گفت و ثناى او كرد و گفت : « اما بعد ديديد كه خدا در كار جنگ با دشمنان چه كرد ، آنها آمده بودند و پنداشتند كه ريشهء شما را مىكنند كه شما را در چنگ خويش مىدانستند ، اما خدا خشمگين پسشان راند و از آنچه